۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

و حافظه ی تو ....

   کوچکتر از آن بود
        که خاطره ی مرا در خود بگنجاند
.
.
قلبت که جای خود دارد...........
خیالت روی کاغذ نقش می بندد
دوباره واژه می شوی
دوباره خواهمت سرود.......
شب

با دست های خیس عطر آلوده ی لرزانش
کبودی پلک های بسته ام را بوسید
و دوباره
در پس رویایی دور
مرا به خاطره ای از تو آبستن کرد
  می دانم
        فردا
بار دیگر از چشمانم زاده می شوند
اشک های یتیم دلتنگی من .........
های تو

این بار از تو می گویم......
تو که هر بار آنچنان ناگهانی به مردمک چشمانم حمله ور می شوی و سفیدی تن ظریف چشمانم را می دری
 طوری که هیچ متجاوزی اینچنین به سرزمین ستم دیده ای هجوم نیاورده باشد
های تو
خودت را کنار بکش.....
بگذار این بار که دنبال خودم می گردم
دختری را ببینم که تکرار آشنای من است
همان که با نگاه خیس ساکتش درون آینه ای که به دیوار اتاقم چار میخ کرده ام نشسته است....
هاییییییییی تو............

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

سال ها بود که عاشقانه به دنبالش می رفت
بی آنکه دیده شود،بی آنکه شنیده شود
بی چشم داشتی از سپاس و قدر دانی
خسته از این همه اصرار برای فهمیده شدن،خسته از این همه زمزمه شاعرانه بی پاسخ
سر انجام ایستاد.......
و برای آخرین بار نگاهش کرد
برای آخرین بار در صورت مغرور آن پیکره راز آلود به دنبال بهانه ای برای ماندن گشت
بی خودی به لب های بسته اش نگریست خودش هم خوب می دانست هیچ کلمه امیدوارانه ای از میانشان بیرون نخواهد آمد
ایستاد....
و برای اولین بار ضرب آهنگ دور شدن قدم های پیکره را شنید
برای اولین بار حسی از دلتنگی و رهایی وجودش را پر کرد
با پشت دست رطوبت چشمانش را گرفت و بی صدا از میان دیوار گذشت


پیکره سر به هوا توقف طولانی او را نفهمید
تا آنکه در غروب آفتاب،نا گاه نگاهش از دیوار به روی زمین افتاد
ایستاد......
بهت زده به اطرافش نگریست .دیوانه وار به دور خودش چرخید......
ایستاد....
و در میان سایه های بلند و کشدار موجودات اطرافش
بی آنکه دیده شود، بی آنکه شنیده شود
دردمندانه فریاد کشید.........من سایه ام را کشتم




 



 

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

خندیدی.......
بلند و یکسره خندیدی.....
از دور ها از خیلی دورها......
روی صندلی چوبی کنار شومینه نشسته بودی,تاب می خوردی و مرا می نگریستی
می گریستم؛درون اتاق خلوت خودم
ناگاه
خیالت از روی صندلی بلند شد, جلو آمد سرم را روی شانه هایش گذاشت دستانش را پشت تنم و مرا به خودش فشرد
خیالت سرد بود؛تنم از این بر خورد یکه خور
.
.
تو از دور ها دست هایم را دیدی؛ معلق در هوا که به چیزی در پوچی چنگ می زدم
هوا را می بوسیدم ؛هوا را می بلعیدم
و خندیدی.....
خشک و تحقیر آمیز خندیدی.....
 خیالت اما مهربان بود.آرام نگاه می کرد آرام می خندید.....
نمی دانم چند ساعت و چند روز بود که خودم را به حلقه دست های خیال یخ بسته ات آویخته بودم
و از سرمای وجودش می مکیدم
دیگر تمام حرارت از تنم رفته بود
کبود شده بودند لبانم صورتم دستانم و آنگاه
آخرین تکه تپنده وجودم سکون یافت...........
نگاهم روی سفیدی سقف خوابش برد؛ چشمان خیالت روی تن مرده ام گریست,جلوتر آمد از روی گونه هایم بوسید و از توهم دیوار ها گذشت .....
.
.
تو خندیدی......
پیروزمندانه خندیدی....
آنگاه در تاریکی یک بعد از ظهر زمستانی شومینه را خاموش کردی....
واقعیت رفتنت یخ بست
برای ابد بی آنکه فاسد شود.........

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

مردمان این شهر

فراموشت می کنند
در میان کوچه های پیچ در پیچ ذهنشان زودتر از آنکه باورت بشود پیر می شوی,بوی کهنگی می گیری,بوی گندیدگی
خاکسترت می کنند زیر انگشتان خاک.....
در میان مغزهای آکنده از خیال های رنگینشان فکر ماندگاری بسرت نزند
اینجا هیچ چیز جاودانه نمی ماند......
اگر کسی برایت لبخند زد دست هایت را نگشا
عاشق شدن اشتباه فاحشیست که فقط فاحشگان این شهر را به آن متهم می کنند
اینجا نه کسی عاشقت می شود نه دوستت خواهد داشت
در عوض تا دلت بخواهد برایت سکوت می کنند
طولانی و عذاب آور.........
و تو یا می توانی تمام عمرت را چشم به راه فرشته ای بمانی
یا عادت کنی به غریبه ماندن به غریبانه زیستن
به نگاه سرد ناآشنای آشنایت
به عبور بی تفاوت عابری که عمری در کنارش بوده ای.....
مردمان این شهر به یادت نخواهند آورد.........
.
.
بس است دیگر 
بی خودی حرف خاطره را به وسط میاور
اینجا هیچ اتفاقی خاطره نمی شود