۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

عروسك چوبی

عروسك ، چوبی دلتنگ
دو چشم شيشه مشكی
ربان قرمزی دارد
حلال خنده ای كمرنگ

دو پایش لمس و آويزان
دو دست چوبيش باز است
درون سينه اش انگار
پر از رنج و پر از راز است

لباس توريش آب‍ی
 به روی دامنش پولك
نشسته بی صدا تنها
درون جعبه ای كوچك

عروسك، چوبی دلتنگ
چقدر غمگين و خاموش است
دو دست بازش انگاری
تمنای يك آغوش است

ميان مردمی دلسنگ
درون جعبه ای كوچك
نشسته روز و شب تنها
عروسك، چوبی دلتنگ 

۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

مينی بوس مكانی برای...........

سرتو می كنی تو مينی بوس ، يه مينی بوس قديمی رنگ و رو رفته متعلق به دهه چهل كه درشم بزور باز و بسته می شه، سرك می كشی ميبينی همه صندلی ها پرشده با آدم هايی كه همه تو دلشون میگن ما كه نشستيم بی خيال بقيه كه وايستادن، ولی چاره ای نيست چون پول برای دربستی نداری و مينی بوس ديگه هم 45 دقيقه بعد میاد، ميری سوار ميشی كنار يكی از صندلی ها واميستی كه روش يه خانومه نسبتا جونی با پسرش نشسته ،چند لحظه بعد يه پيرزن با لهجه تركی از ته مینی بوس داد میزنه ( اين آگاراننده كوجاس پس، های آگا پسرجلو نشستی، يه بوگ بزن راننده بياد)
در مينی بوس دوباره بازميشه اين دفعه يك لشگر آدم می ريزه تو، تو خودتو جمع و جور می كنی تا مردم رد شن بعد دوباره  پيرزنه  شروع می كنه (عجب اين آگاراننده آدم پدرسوخته ايه ، آگا پسر بوگ بزن بريم خونه گشنمونه)
مينی بوس حركت ميكنه تو دستاتو قفل ميكنی تو ميله ها ی بالا سرت بعد از مدتی احساس می كنی كسی از پشت دستاشو می چسبونه رو رونای پات بر می گردی نگاش میكنی ميبينی يه مرده جونی با كيف سام سونت و كاپشن چرمی وايستاده ، با خودت ميگی بابا اينكه آدم حسابيه حتما اشتباه كردی، كمی جابه جا  میشی خودتو جمع و جور میكنی ولی اين دفعه نه تنها دستهاشو بلكه كاملا نيم تنه به پايينشو می چسبونه پشت كپل های تو ، تو داغ میكنی انگار آب جوش ريخته باشن تو تنت  احساس میكنی  لختت كردن دارن تو ملاعام بهت تجاوز میكنن  حالا هی تو دلت بهش فحش میدی ولی چون آدمی خجالتی هستی حتی ديگه برنمی گردی نگاش كنی،از شانست همون موقع اون مادر و پسربچه پياده میشن و تو با يه دختره ديگه ميشينی رو صندلی، يه نفس راحت میكشی
و بغضتو غورت ميدی، حالا تو راحت رو صندلی نشستی بی خيال بقيه كه وايستادن
چند دقيقه كه می گذره صدای جيغ و داد يه زن  ميان سالی رو ميشنوی كه صندلی پشتيه تو نشسته (مرديكه  بی شعور،حروم زاده بی خواهر مادر)همون  مرد است ، چند قدمی كنار میره و بی هيچ معذرت خواهی تو ايستگاه بعدی پياده میشه
بلافاصله زن ميان سال شروع ميكنه(آره من ديدم اون مرديكه خودشو چسبونده بود به اين دختره اين دختره هم كه حتما از خدا خواسته، چی بگم والا حتما فكر كرده همه مثل اين دخترن)
حالا تو سرتو تكيه ميدی به شيشه آروم اشكاتو پاك میكنی و تاسف می خوری نه تنها برای جامعه مريض اطرافت بلكه بيشتر برای خودت كه در بدترين شرايط سكوت كردی ...........  

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

همين طور كه ما داشتيم شام می خورديم ، دوربينش رو روشن كرد و شروع كرد به فيلم گرفتن
اول از سفره و مخلفاتش بعد هم از صورت های ما كه مشغول خوردن  بوديم ، برگشتم و گفتم عمو بعد از اين همه سال شما هنوز دست از كارتون بر نداشتيد؟ برگشت و حرف جالبی زد گفت بعضی از لحظات رو نمی شه برای كسی تعريف كرد مثلا اينكه مامانت چقدر زحمت كشيد وچقدر غذا بهمون چسبيد ، فقط و فقط تنها راهش اينكه دوربين رو روشن كنی و از لپ های پر و خالی شده ديگران فيلم بگيری.................
راست می گفت ، البته بعضی از لحظات رو علاوه بر اينكه نه می شه تعريف كرد نه می شه نوشت حتی نمی شه نشون هم داد  اونم با هيچ دوربينی بغير از دوربين حافظه  و من هيچ وقت نفهميدم چرا حافظه ما بيشتر از آنكه تصوير ها رو حفظ كند احساسات رو نگه می دارد انگار كه هميشه احساسات بر همه چيز قالب می شوند يا بهتر بگويم ماندگاريشان از همه چيز بالا تر است
نكته قابل توجه ديگر برای من اين است كه يك تصوير را می شود بدون احساس شرح داد اما يك احساس را نمی شود بدون تصوير  بيان كرد مانند آبی كه شكل مشخصی ندارد و حتما با يد داخل ظرفی ريخته شود يا هوايی كه تا وارد بادكنك نشود برای ما قابل لمس نيست

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

كماكان ناتمام

چو شعری مانده تا پايان
   من اينجا خسته ام زين ذهن هذيان گوی تب دارم
      به دل می خواهم از يك سو سرايم
            سوی ديگر واژه كم دارم

من اينجا مملو از دردم
     برای خستگی هايی كه جانم را امانی نيست
        پی يك واژه می گردم

من اينجا چون گداي‍ی ژنده و مسكين
   به عريانی عيانم من
       چو شعری مانده تا پايان و من
            محتاج يك واژه
                 كماكان ناتمامم من

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

ديريست كه ديگر زندگ‍‍ی را خيال می كنم گوشه ای از ذهن خودم
دلبند كسی می شوم كه حتی مرا به خاطر هم نمی آورد و من روز ها و شب ها به يادش خيال می بينم
افسوس كه وقتی چشمانم را باز می كنم حقيقت سيلی محكمی به صورتم می كوبد
آری  اشتباه من اينست كه هميشه به خيال هايم بيش از حقيقت شان بها داده ام

پی نوشت :‌ اگر تو هم به اندازه من تنها بودی بی پروا دل می بستی حتی به نسيمی گذرا

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

محكوم

چشم هايش را بست،چشم هايش درد می كرد،می سوخت انگار سال ها باشد كه توان خوابيدن را ازش گرفته باشند
ميل بسته شدن پلك ها ميل رهایی از همه چيز ميل يك خواب عميق وجودش را فراگرفته بود
كاغذ ها هنوز سفيد بودند ، دستش بر روی آنها می لرزيد، سست بود ، قلم را توانی نبود برای برداشتن، حرفی نداشت برای گفتن يا اگر هم حرفی بود كسی را نداشت برای خواندن
صدای فرياد ها همراه با صدای باران از پنجره بالای اتاق هجوم می‌ آورد به داخل و درفضای تاريك و نمور زندان می پيچيد و زجرش می داد
ناگاه گويی دچار جنون شده باشد دست هايش را محكم روی گوش هايش فشار داد و فرياد زد نه نه نه تمامش كنيد خواهش می كنم تمامش كنيد
قلم از دستش به زمين افتاد ، فضای اتاق تاريك تاريك تاريكتر شد وهمه چيز در يك هذيان سرد فرو رفت
****
اولين باريكه نوری كه روی صورتش تابيد او را به خودش آورد ، چشم هايش را باز كرد، دوباره همان ديوار های ضخيم و محكم
همان بوی خون، همان انعكاس صدای فرياد ها را حس كرد
در سلول اندكی بيشتر باز شد و دو سرباز وظيفه تقريبا دومتری با هيكل های درشت وعضلانی وارد شدند، زير بغلش را گرفتند وبلندش كردند
بدنش سست شده بود، پاهايش توان حركت نداشت و فقط پشت سرش روی زمين كشيده می شد
در ميان راهروهای پيچ در پيچي كه انگار پايانی نداشت ،خاطرات بی اراده از جلوی چشمانش عبور می كرد{صدای باران ،‌ صدای گام هايی برای فرار، صدای تير ، صدای ناله}
باران تندتر به شيشه های راهرو كوبيده می شد ، سر می خورد پايين و همانند كسی كه با دست روی شيشه ها را می سايد همانند كسی كه با ناخن زخم های تازه بسته اش را می شكافد  زجرش می داد و او ملتمسانه فرياد می زد نه نه نه تمامش كنيد
****
وارد حياط  كه شد آسمان تيره صبحگاهی كم كم از تراكم ابر هايش می كاست ودر افق روشنايی سرك می‌ كشيد
بی اعتنا به  وزش ملايم نسيم وصدای قار قار كلاغ ها، بی اعتنا به زمين خيس باران خورده و خاك نمور بی اعتنا به جوخه آتش و مرگ پاهای عريانش را روی زمين می كشيد و جلو می‌ رفت
كنار ديوار كه رسيد نه ديگر اثری از ترس درچهره اش نمايان بود نه اثری از وحشت و فقط پلك ها حكايت روز های بی خوابیش را می كردند
لحظه ای به آسمان نگاه كرد ، آسمانی كه اكنون اولين شعاع های پر رنگ نور از لابه لای ابر های متلاشی شده اش فرو می ريخت، دلش می خواست خيره شود به اين پرتو گرم و درخشان ولی چشم هايش می سوخت ،‌چشم هايش را بست
سرگروهبان دست هايش را پايين آورد  و بعد.........
صدای تير يك بار ديگر فضای زندان را لرزاند
 

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

ما ماهياني كوچكيم كه مدام تنگمان را دور مي زنيم براي يافتن راهي تا آرامش راهي تا خوشبختي ، در آخر نيز خسته از اين سرگرداني باز به جاي اولمان باز مي گرديم
و تو حتما نگاه مي كني و لذت مي بري از اين سرگيجه دائمي ما
تو لذت مي بري و ما هي دور مي زنيم ابعاد كوچك زندگيمان را كه با حصارهاي شيشه ايت محدودمان كردي ودر آخر ما مي مانيم واشك هاي فرو ريخته در آب و فوران فرياد حباب ها
و تو لذت مي بري؟
زمان مي گذرد و عمر مي گذرد و يكي از ما مي ميرد ، تو با چندش گوشه اي از باله اش را مي گيري و به بيرون پرتاب مي كني
و ماهي جديدي را داخل تنگ كوچكش اسير مي كني
او نيز دور مي زند و دور مي زند
و تو
 نمي دانم لذت مي بري؟