۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

سال ها بود که عاشقانه به دنبالش می رفت
بی آنکه دیده شود،بی آنکه شنیده شود
بی چشم داشتی از سپاس و قدر دانی
خسته از این همه اصرار برای فهمیده شدن،خسته از این همه زمزمه شاعرانه بی پاسخ
سر انجام ایستاد.......
و برای آخرین بار نگاهش کرد
برای آخرین بار در صورت مغرور آن پیکره راز آلود به دنبال بهانه ای برای ماندن گشت
بی خودی به لب های بسته اش نگریست خودش هم خوب می دانست هیچ کلمه امیدوارانه ای از میانشان بیرون نخواهد آمد
ایستاد....
و برای اولین بار ضرب آهنگ دور شدن قدم های پیکره را شنید
برای اولین بار حسی از دلتنگی و رهایی وجودش را پر کرد
با پشت دست رطوبت چشمانش را گرفت و بی صدا از میان دیوار گذشت


پیکره سر به هوا توقف طولانی او را نفهمید
تا آنکه در غروب آفتاب،نا گاه نگاهش از دیوار به روی زمین افتاد
ایستاد......
بهت زده به اطرافش نگریست .دیوانه وار به دور خودش چرخید......
ایستاد....
و در میان سایه های بلند و کشدار موجودات اطرافش
بی آنکه دیده شود، بی آنکه شنیده شود
دردمندانه فریاد کشید.........من سایه ام را کشتم




 



 

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

خندیدی.......
بلند و یکسره خندیدی.....
از دور ها از خیلی دورها......
روی صندلی چوبی کنار شومینه نشسته بودی,تاب می خوردی و مرا می نگریستی
می گریستم؛درون اتاق خلوت خودم
ناگاه
خیالت از روی صندلی بلند شد, جلو آمد سرم را روی شانه هایش گذاشت دستانش را پشت تنم و مرا به خودش فشرد
خیالت سرد بود؛تنم از این بر خورد یکه خور
.
.
تو از دور ها دست هایم را دیدی؛ معلق در هوا که به چیزی در پوچی چنگ می زدم
هوا را می بوسیدم ؛هوا را می بلعیدم
و خندیدی.....
خشک و تحقیر آمیز خندیدی.....
 خیالت اما مهربان بود.آرام نگاه می کرد آرام می خندید.....
نمی دانم چند ساعت و چند روز بود که خودم را به حلقه دست های خیال یخ بسته ات آویخته بودم
و از سرمای وجودش می مکیدم
دیگر تمام حرارت از تنم رفته بود
کبود شده بودند لبانم صورتم دستانم و آنگاه
آخرین تکه تپنده وجودم سکون یافت...........
نگاهم روی سفیدی سقف خوابش برد؛ چشمان خیالت روی تن مرده ام گریست,جلوتر آمد از روی گونه هایم بوسید و از توهم دیوار ها گذشت .....
.
.
تو خندیدی......
پیروزمندانه خندیدی....
آنگاه در تاریکی یک بعد از ظهر زمستانی شومینه را خاموش کردی....
واقعیت رفتنت یخ بست
برای ابد بی آنکه فاسد شود.........

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

مردمان این شهر

فراموشت می کنند
در میان کوچه های پیچ در پیچ ذهنشان زودتر از آنکه باورت بشود پیر می شوی,بوی کهنگی می گیری,بوی گندیدگی
خاکسترت می کنند زیر انگشتان خاک.....
در میان مغزهای آکنده از خیال های رنگینشان فکر ماندگاری بسرت نزند
اینجا هیچ چیز جاودانه نمی ماند......
اگر کسی برایت لبخند زد دست هایت را نگشا
عاشق شدن اشتباه فاحشیست که فقط فاحشگان این شهر را به آن متهم می کنند
اینجا نه کسی عاشقت می شود نه دوستت خواهد داشت
در عوض تا دلت بخواهد برایت سکوت می کنند
طولانی و عذاب آور.........
و تو یا می توانی تمام عمرت را چشم به راه فرشته ای بمانی
یا عادت کنی به غریبه ماندن به غریبانه زیستن
به نگاه سرد ناآشنای آشنایت
به عبور بی تفاوت عابری که عمری در کنارش بوده ای.....
مردمان این شهر به یادت نخواهند آورد.........
.
.
بس است دیگر 
بی خودی حرف خاطره را به وسط میاور
اینجا هیچ اتفاقی خاطره نمی شود

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

پری

پری بر روی صندلی نشسته بود.مثل همیشه موهای خرمایی اش را دو دسته کرده بود.یک دسته را پشت سرش و دسته دیگر را روی شانه سمت چپش ریخته بود.یک پایش را روی پای دیگر انداخته ,یک دستش را زیر چانه اش نهاده و دست دیگرش را هم به آن دست قلاب کرده بود.مثل همیشه لبخندی شیطنت آمیز به روی لبانش آویخته بود و با چشمان مرطوب عسلی اش به روبه رو می نگریست......
اگر چشمانش را می گرداند می توانست دراور نامرتب , لباس های مچاله شده محمود روی زمین , رو تختی چروکیده در پایین تخت, پنجره نیمه باز دیوار کنار تخت و غبار ضخیمی که روی آینه و پنجره کشیده شده بود را ببیند.
ولی نیازی نبود او همه چیز را می دانست.حتی تعداد لیوان های نشسته و بشقاب های جرم گرفته روی میز را هم حدس میزد.......
بو کشید .بوی محمود می آمد و دلتنگی و چند شاخه گل یاس پژمرده شده در گلدان بیرون پنجره
چقدر دلش برای دست های محمود تنگ شده بود که گاه و بی گاه می پرید و دست ها را به دور کمرش  حلقه می کرد
این روز ها آنقدر به انتظار محمود نشسته و به رو به رو خیره شده بود که دیگر یادش رفته بود چند وقت است از اینجا رفته...

شب شده بود.اتاق و پری هر دو در تاریکی شب غلطیده بودند که صدای کفش های مردانه  ای بر روی پله ها شنیده شد . چند ثانیه بعد صدای پاشنه کفش های زنانه به گوش رسید و از پی آن چند خنده تیز و کوتاه......
کلید در قفل در چرخید. محمود همراه با زنی وارد خانه شد. هر دو به سمت اتاق خواب رفتند. زن در اتاق چرخی زد سپس اشاره به قاب عکس روی میز کرد و گفت:اِ پس زنم داری.....
محمود بی آنکه جواب دهد پرید دست هایش را به دور کمر زن حلقه کرد بوسه ای بر روی لب هایش زد او را به روی تخت انداخت و شروع کرد به در آوردن لباسش
زن لحظه ای تردید کرد. محمود لبانش را به گونه های او کشید و آهسته زمزه کرد :(نگران نباش اون الان اینجا نیست بیمارستانه یعنی تیمارستانه)و آنگاه صدای قهقهه تمسخر آمیز هر دو در هم پیچید...
پری با چشمان مرطوب عسلی اش به رو به رو می نگریست.اگر چشمانش را می گرداند می توانست محمود را در حال هم آغوشی با آن زن ببیند ولی ترسید نتوانست.......
زن نیم خیز شد و گفت:چراغو خاموش کن محمود چشام در اومد
محمود دستانش را بلند کرد و صدای خورد شدن چیزی شنیده شد.زن با نگرانی پرسید : چی شد؟؟
محمود نگاهی به زمین انداخت و گفت :هیچی دستم خورد قاب عکسه افتاد........

پری بر روی صندلی چرخداری نشسته بود و در نور کم سوی اتاق 302 در حالی که عکس محمود را بغل گرفته بود با چشم های مرطوب عسلی اش آرام آرام به خواب رفت ......

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

ساعت 4:30 دقیقه صبح است و چیزی به اذان نمانده که دو دست جنون زده مرا در رختخواب وحشیانه تکان می دهد و به من می فهماند که چیزی به اذان نمانده و همگی خواب مانده ایم.
پشت دست هایم را با عجله به چشمان پف کرده ام می کشانم ،خمیازه ای نه چندان طولانی سر می دهم و روانه آشپزخانه می شوم.در دلم به همه کس وهمه چیز بد و بیراه می گویم و گلایه که آخرچه معنایی می دهد من که تا 11 شب خانه منیرخانم اینا کلفتی می کنم باید 4 صبح با هول و تکان از خواب بیدار شوم و سفره رنگین و عریض و طویل نان و سبزیمان را پهن کنم وحالا خیلی که نانمان در روغن باشد و یکی از همسایه ها مثلا مهری خانم یا حاج باقر برایمان نذری آورده باشند کنارش هم یه کاسه آشی چیزی قرار دهم.
تلوتلو خوران وارد حیاط می شوم و به طرف گوشه ای که آشپزخانه نیمه مخروبه مان قرار دارد حرکت می کنم. هنوزشب است و آسمان تاریک و گرفته.....شاید تنها چیزی که این نیرو را به من می دهد تا صبح به این زودی از خواب بیدار شوم ستاره های کوچک و فراوانی باشد که توی آسمان بالای سرم چشمک می زنند یا ماهی که کاملا قرص شده و خبر از این می دهد که 15 روز از این ماه مبارک تمام شده.........
چایم را که هرت می کشم می روم گوشه ای تکیه می دهم به پشتی و خانواده 6 نفره مان را زیر نظر می گیرم
خانواده ای که تشکیل شده از یک  پدر نیمه فلج ، مامان آرتوروزی ، دو خواهر کوچک تر از خودم که به دلیل عدم توانایی مالیمان حتی نتوانستند سیکلشان را بگیرند و خلاصه آخرین پس انداخته مامان و بابام که با کلی نذر و نیاز خدا بهشان بخشید یک پسر کوچولوی نابینا ست.من هم که بچه بزرگ خانواده باشم و کلفت و نان آور خانه که از صبح تا شب هر چه کار می کنم یا خرج برادر خواهر هایم می شود یا خرج بابای علیلم.
و از قِبَل برو رو و جمالاتی که خدا به بنده عنایت فرموده آن قدر شرح دهم که در سن 25 سالگی با این همه خواستگارهایی که در خانه مان را از جا کنده اند مانده ام!!! بالاخره مراد نئشه ای را انتخاب کنم یا علی جیب بر را..........
به خودم که می آیم می بینم همه رفته اند و من مانده ام و یک سفره پر از ظروف نشسته . مشغول جمع کردن کاسه بشقاب ها  که می شوم در دلم شروع می کنم به راز و نیاز که آخر خدایا ما که از 365 روز سال 360 روزش را روزه ایم دیگر این 30 روز چه صیغه ایست !!؟؟ و در همین حال مکاشفاتم که صدای شلپ بلندی رشته افکارم را متلاشی می کند.با عجله وارد حیاط می شوم و پدرم را می بینم که تا کمرافتاده داخل حوض ، دست و پا می زند و نمی تواند خودش را بیرون بکشد و مادرم هم از آن سر حیاط دست به سر کوبان و خاک برسر ریزان به طرف پدرم می آید و داد می زند:قاسم علی الهی که ذلیل نشی. و من در دلم می گویم:یعنی الان ذلیل نیس؟. و او ادامه می دهد: تمام لباساتو خیس کردی،مگه نگفتم هر وقت خواستی وضو بگیری منو صدا کن بیام کمکت....
بابام را که از آب می کشیم بیرون خیس و مچاله شده مثل بچه ای که کاره نادرستی انجام داده و از مادرش یک دل سیر کتک خورده گوشه ای ساکت و آرام می نشیند.دلم برایش می سوزد،همه اش تقصیر این آقا نقی در به در مانده است از وقتی که گفت پسر من هم در همین ماه مبارک شفا گرفته بابام تمام روزه هایش را می گیرد و هر روز هم ضعیف تر می شود ولی کو خبر از معجزه؟؟.....

صدای اذان که از گل دسته های مسجد محله مان بلند می شود ناخودآگاه نگاهم سرمی خورد روی بابام که حالا روبه قبله روی پای سالمش ایستاده و دست سالمش را به حالت دعا بالا گرفته ، پشتش به ماست ولی از صدای هق هق گریه هایش می توانم صورتش را مجسم  کنم ، نصفی از صورتش مثل مجسمه  خوشک و بی حالت و نصفی دیگر در هم رفته و اشک آلود. ابرویش کج شده لبش آویزان وچشمش مدام بالا و پایین می پرد.التماس می کند...........التماس می کند............
گریه ام می گیرد،دست هایم را روی گوش هایم می گذارم و به طرف آشپزخانه می روم . ای کاش این 15 روز هم تمام  شود..............
   

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

صبح اولین شعاع های پر نورش را از لای درزهای پرده های ضخیم پنجره عبور داد وبه روی صورت او کشید همچون دست های گرم و نوازشگری که بعد از یک خواب طولانی آدم را بیدار می کنند.در جایش غلتی زد دست های عرق کرده اش را باز کرد و به آرامی روی ملافه های خنک کنار بدنش کشید انگار که در جست وجوی کسی باشد واز اینکه دستانش با هیچ چیز احیانا سفتی برخورد نکرد شکه نشد.چشمانش را باز کرد واولین چیزی که دید نبود او بود..............
نه جیغ کشید نه اشک ریخت و نه هراسان در جست وجوی اثری از او از این اتاق به آن اتاق دوید گویی همه چیز را از قبل می داند...............
لحظه ای روی تخت دراز کشید و تجسم کرد نوعروسی ست که اولین شب پر تلاطم عمرش را تجربه کرده است تصور کرد مردی را که با مهربانی موهای روی پیشانی اش را کنار می زند گونه اش را می بوسد دست هایش را محکم می فشارد آنگاه نزدیک می شود ودر گوشش زمزمه وار می گوید:دیشب خوب خوابیدی عزیزم؟.سپس مرور کرد لحظات ناملموسی که آدم به بوی بدن کسی یا ریتم نفس هایش عادت می کند.عادت می کند به حجمی که توسط او روی تخت گرفته می شود ودر نبود او خالی می ماند بی هیچ جای گزینی.
تجسم کرد لحظه ای را که از خواب بیدار می شود کورکورانه دستانش را روی ملافه های نرم کنار بدنش می کشد واز عدم برخورد دستانش با چیز سفتی احساس دلواپسی می کند.تجسم کرد شبی را که هر دو روی تخت خوابیده اند و مرد ازش در خواست می کند و او با عصبانیت فریاد می زند:نه عزیزم امشب خستم بذار برا فردا و لحظه ای احساس شعف کرد از اینکه حداقل در رویا می توانست احساساتش را صادقانه بیان کند.
ناگهان صدای ضربه های محکمی به در رویاهای او را ناتمام گذاشت وبه او یاد آوری کرد که مهلت اجاره اتاق تمام شده.به سرعت از تختش بلند شد به بدن عریانش کش و قوسی داد وبا صدای گرفته فریاد زد: ببخشید الان می یام بیرون
با عجله دوش گرفت و لباس هایش را پوشید.یک پیرهن توری چسبان که بدن نیمه عریانش را حتی بیشتر از بدن عریانش به چشم می آورد.موهایش را به زور داخل کلاه لبه دارش فرو کرد. رژ قرمزی به روی لب هایش کشید و سایه بنفش تندی به پلک هایش زد.آنگاه بغضش را فروخورد،لبخندی تصنعی به روی صورتش نشاند و با لوندی همیشگی اش از اتاق خارج شد..............

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

عشق شیشه ای

من داخل یک کافی شاپ شلوغ،وسط یک شهر شلوغ،کنار آدم هایی که سعی می کنند از صبح تا شب سر خودشان را شلوغ نگهدارند زندگی می کنم و دقیقا در همین جا بود که برای اولین بار او را دیدم.
یکی از روزهای سرد زمستانی بود که در کافه با هر بار باز و بسته شدنش سرمای گزنده ای را به داخل میراند و کافه از ازدیاد آدم ها به حالت انفجار در آمده بود.مشتری ها مدام هجوم می آوردند و سفارش های جورواجور می دادند و من هم به ناچار مجبور بودم هی ازاین طرف به آن طرف بروم. در یکی از همین رفت و آمد ها بود که یکدفعه چشم هایم به او افتاد.
زیبا و با وقار بود.کمری باریک قدی نسبتا بلند با بدنی به شفافی شیشه داشت که روی آن با ظرافت طراحی شده بود و سری بیضی شکل که فرو رفتگی کمی در داخل آن بر زیبایی چهره اش افزوده بود. از طرز نشستنش معلوم بود که برای استخدام به اینجا آمده بود. آخر این روز ها نیرو کم آورده بودیم و جواب گوی همه مشتری ها نمی شدیم .رئیس کافه هم با دیدنش قند در دلش آب شد و بی برو برگرد قبولش کرد.
از آن روز به بعد من یک دل نه صد دل عاشقش شدم، اصلا دیگر بخاطر او بود که کار می کردم به امید اینکه شاید لحظه ای من و او را با هم تنها بگذارند.گاهی از شدت ناراحتی از پشت میله های آب چکان او را نگاه می کردم و می گریستم، آخر من و او خیلی باهم فرق داشتیم او از شیشه بود من از ملامین او لطیف و شکننده و حساس بود من ضمخت و خشن و دندانه دار خلاصه او قاشق بود و
 من چنگال، او را در لیوان های بستنی خوری می گذاشتند من را در بشقاب های مخصوص کیک خوری....
حتی یک بار هم نشد که محض رضای خدا من و او را با هم بشویند. همیشه او در قسمت ظروف چینی بود و من در قسمت ظروف ملامین.این شد که من در حسرت لحظه ای در کنار او بودن ماندم لحظه ای که فقط من و او باشیم و نه هیچ ظرف مزخرف نشکن یا بشکنی لحظه ای که من چنگال های بلندم را آرام لای سر گودی رفته او فرو کنم و آه چه لذتی.....چه آرامشی
دیروز بود نزدیکی های غروب یکی از مشتری ها که از سرو وضعش معلوم بود از طبقه آدم حسابی آدم هاست یک قهوه سفارش داد با تکه ای کیک شکلاتی،گارسن ما که آدم خپل و چاق و بی حوصله ایست واز رفتارش معلوم است که از دسته آدم های بی خاصیت آدم هاست همین که مرا کنار کیک قرار داد با بی صلیقگی قاشق،شیشه ای را به داخل سینی پرتاب کرد
قهوه داغ بود و بدن من از قرار گرفتن در کنار قاشق،شیشه ای داغ تر.هی سعی می کردم خودم را به او برسانم ولی مگر می شد؟
مگر این کیک شکلاتی لعنتی می گذاشت؟
بعد از آن که مشتری تمام کیک شکلاتی و چای داغ اش را از حلقوم مبارک پایین فرو داد تازه متوجه شد که گوشه لباسش به بریدگی زیر میز گیر کرده است،چند دقیقه ای با لباسش کلنجار رفت سر انجام از شدت عصبانیت لباسش را محکم کشید
میز لمبر زد.من و سینی و قاشق،شیشه ای همه با هم نقش زمین شدیم...........
چشم هایم را که باز کردم قاشق،شیشه ای هزار تکه شده بود......دلم لرزید.....خودم را میان خورده شیشه ها غلتاندم دندانه هایم را میان آن ها فرو بردم و آرام گریستم
شب وقتی نظافتچی خورده نازک های بدن قاشق،شیشه ای را جمع کرد و به داخل سطل آشغال ریخت،تکه ای از شیشه ها روی بدن من جا ماند تکه ای که فکر می کنم قلبش باشد......